داستان راستان باستان

این وبلاگ متعلق به سيد صابر طباطبائی يزدی می باشد

در اين وبلاگ می خواهم داستان های تخيلی از خودم که شايد دوست داشتم در لحظه هايی که در درگاه خدا امتحان می شوم آنگونه باشم بنويسم. از بچگی يادمه که کتاب های شهيد مطهری مخصوصا داستان راستان رو انقدر خونده بودم که هنوز تصوير های ذهنی بسياری از حلقه های بحث و ورود پيامبر به مسجد شهر در ذهنم هست. به ياد آن استاد فقيه استاد شهيد مطهری که به من اگر هيچ ياد نداده باشد اين را ياد داد که تخيل را بر روی کاغذ بياور شايد که دوباره خودت بخوانی و چيزی بياموزی و انقدر نگران نباش که به ظاهر اطرافيانت نمی فهمند اما اين تو هستی که در قبال چيزی که آموختی و فکر می کنی فهميدی با عملت با گفتارت با نوشته هايت به خدا و حاضران و ناظران و کاتبان او چيزی از تو ثبت نکنند که شرمنده چيزی که به تو داده شد و تو به آسانی آن را فراموش کردی بشوی. که به گفته شاعری زيبا می سرايد که:

کم داد اگر نگيرد افزون . و حرف ديگری زده که مستتر در اين جمله است . که اگز چيزی داده ثمره و نتيجه ای از تو می خواهد به همان حدی که ظرفيت تو بوده و به همان اندازه ای که تو از عمرت خرج کردی بايد چيزی هم نيکو خريده باشی.

/ 0 نظر / 7 بازدید